رفتن به بالا
  • شنبه - 4 شهریور 1396 - 03:16
  • کد خبر : ۵۴۳۵۷
بنفشه-رضایی
برای زادروز علی اشرف درویشیا

نمی دانم چه حکمتی داشت تا سواد خواندن و نوشتن پیدا کردم، کتاب آبشوران را دادند دستم!

بنفشه رضایی ، نمی دانم چه حکمتی داشت تا سواد خواندن و نوشتن پیدا کردم، کتاب آبشوران را دادند دستم! خواندم و خندیدم، خواندم و گریستم، خواندم و افسوس خوردم، خواندم و دلم دیگر آنچیزهایی را نخواست که روی دل اکبر و اصغر مانده بود!  خواندم و آبشوران شد تکه ای از روحم، آن تکه […]

پوریا

بنفشه رضایی ، نمی دانم چه حکمتی داشت تا سواد خواندن و نوشتن پیدا کردم، کتاب آبشوران را دادند دستم! خواندم و خندیدم، خواندم و گریستم، خواندم و افسوس خوردم، خواندم و دلم دیگر آنچیزهایی را نخواست که روی دل اکبر و اصغر مانده بود!  خواندم و آبشوران شد تکه ای از روحم، آن تکه ای که شد خانه ی ثبت حصرت، درد و نداشتن های اصغرها و اکبرهای شهرم، آن تکه ای که خلق شد و آماده شد برای زمانی که دیگر کودک نیستم و می توانم از کنار زخم های شهرمان به راحتی نگذرم.
( آشورا، جای مردن سگ های پیر بود، جای عشق بازی مرغابی ها بود، جای پرت کردن بچه گربه هایی بود که خواب را بر مردم حرام کرده بودند، آشورا جای بازی ما بود.) اول کتاب با این عبارت شروع می شد. دهانم باز  مانده بود و سوالی خوره ذهنم: آشورا چه جور جایی است که هم جای بچه گربه های مرده است و هم جای بازی بچه انسان ها؟!
خواندم و سطر به سطر، آرام آرام دوست شدم و  انس گرفتم با آشورا و همه ی تلخی هایش. باران که می آمد دلم برای همسایگان آشورا می لرزید! فهمیده بودم (سیل زورش به خانه های بالای شهر نمی رسد) اما خشمش در یک چشم بهم زدن خانه اصغر و اکبر را ویران می کند. دلم می خواست صدای نی آهنی (شفیع کور) را بشنوم، قلاب بیاندازم و خرت و پرت هایی را که سیل می آورد صید کنم و با بچه های آشورا درشیطنت هایشان شریک شوم.
دیدن آشورا آرزویی شده بود برایم. فهمیدم دنیای دیگری هم هست که من هنوز لمسش نکرده ام.
چشم و گوشم باز شد و دانستم همه شکم سیر نمی خوابند، همه لباس و کفش بدون وصله و پینه ندارند و  همه ی پدر و مادرها با گلم و عزیزم و زندگیم، بچه ها را صدا نمی زنند! بایه غش و قوشمه هم کاربرد دارند! ولی عجیب است هیچوقت این کلمات را بر زبان نیاوردم و هیچ انسانی را با آن نخواندم! تو بدی ها را برای خوب بودن به من نشان دادی!
سالهاست که از آن روزها می گذرد. قد کشیدم، بالاخره آبشوران را دیدم. گاهی کنارش قدم می زنم و داستان های تو را مرور می کنم. نمی دانم آخرین بار کی آشورا را دیده ای؟ دیده ای همه خانه های همسایه اش آجری شده اند و دیگر سیل زورش به آنها نمی رسد. دیده ای که می خواهند روبه راهش کنند و برایش سقفی بزنند؟ اما هنوز هم آشورا بد همسایه ایست. بوی بدش در محله می پیچد و موش های بزرگی که در آن کنار بچه گربه های مرده، می لولند، مردم را می ترسانند. گاهی کودک زباله گردی هم پی روزی راهش به آشورا می خورد!
کاش امروز در ۷۶سالگی ات آرزو می کردی که باز بتوانی بنویسی، کاش می شد ناتوانی حاصل از آن سکته مغزی که ده  سال است وجودت را خورده، را در آشورا بیاندازی و دوباره برخیزی و برای بچه های شهرمان دوباره بنویسی.
امروز برای اولین بار آن عکس را دیدم، عکسی که برآنم داشت که برایت بنویسم. عکسی که در آن روی صندلی چرخدار نشسته بودی و شلوار کردی به پایت بود و با همه دردت به دوربین لبخند می زدی! چه قدر آشنا بودی همشهری! باور کن تمام بغضی که عمری بعد از خواندن کتاب آبشوران در گلویم جمع شده بود ترکید! نویسنده ی گرانقدر سرزمینم، دوستت دارم و برای سلامتیت در زادروزت دعا می کنم.

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه