ثریا صفری /  نمایشگاه خودرو و عصر گرمی در دل شهریور، ما را به دیدن دستاوردهای وطنی و غیر وطنی کشاند. از دفتر روزنامه که خیابان مصوری است تا پارک شاهد، صدها تخلف رانندگی دیدیم. اما انگار هیچ نشانه‌ای از این که آنها تخلف باشند در چهره‌ی مردم نبود. یا آنقدر اتفاق افتاده بود که […]

ثریا صفری /  نمایشگاه خودرو و عصر گرمی در دل شهریور، ما را به دیدن دستاوردهای وطنی و غیر وطنی کشاند. از دفتر روزنامه که خیابان مصوری است تا پارک شاهد، صدها تخلف رانندگی دیدیم. اما انگار هیچ نشانه‌ای از این که آنها تخلف باشند در چهره‌ی مردم نبود. یا آنقدر اتفاق افتاده بود که دیگر اهمیت نداشت یا چشم ما اشتباه می‌دید. خودروها تعدادشان در خیابان‌ها زیاد شده، پارک‌ها از دوبل گذشته و به سوبل رسیده. تصویر کسی که سوبل پارک کرده بود، جالب به نظر می‌رسید. انتظار داشتم آنقدر با عجله به سمت خودرو برگردد که به دیگران بفهماند که از سر ناچاری و بنا بر احتیاج مجبور به چنین تخلفی شده شاید از سنگینی نگاه‌های ملامت‌گرشان کم کند اما در کمال تعجب، بر روی درب موتور یله داده بود و مشغول خوش و بش با راننده‌ای بود که دوبل پارک کرده بود. شاید در حال انجام معامله یا قرار شام و ناهاری بودند. هر چه می‌گفتند و می‌شنیدند نشان از آرامشی عجیب داشت. حتی وقتی از کنارشان رد شدیم، تا چند لحظه سرم را برگردانده بودم که باور کنم درست دیده‌ام. احتمالا آیین‌نامه‌ی راهنمایی و رانندگی تغییر کرده است. به نمایشگاه رسیدیم، یکی از سالن‌ها، شلوغ‌تر بود. جایی که خودروهای خاطره‌انگیز را در طول سالن پارک کرده بودند. شوق و ذوق پسرهای جوان توجه‌ام را جلب کرد. سلفی‌بگیرانی که برای صفحات شخصی‌شان در دنیای مجازی، با خودروهای مختلف عکس می‌گرفتند. بی‌هوا یاد فیلم »فراری« افتادم. دلم شور افتاد که نکند دختری با دیدن یکی از این عکس‌ها هوایی شود و خانه و کاشانه را به امان خدا رها کند. پیکان جوانان هم بود. اواخر عمرش را یادم می‌آید. برای من بیشتر از هر کدام‌شان حس نوستالژی دارد. شاید چون آن را وطنی می‌دانستم. سالن دیگر خلوت‌تر است اما دست خیلی‌ها مرغ و برخی مایحتاج می‌بینم. یکی از غرفه‌داران لوازم یدکی از سررسید چک‌هایش می‌گوید و این که اگر دو فقره‌اش پاس نشود، نابود می‌شود. اوضاع اقتصادی برای همه‌ی اصناف بد است! به قصد خرید خودرو وارد نشده‌ام که دست خالی بیرون آمدن آزارم بدهد. بیرون که می‌آیم، متوجه تابلوی عرضه‌ی برخی کالاهای ضروری به نرخ دولتی می‌شوم که به جهت تنظیم بازار برپاg شده است. خورشید قصد دارد به خانه برگردد و غروبی غم‌انگیر بر سینه‌ی کوه، دلگیرترم می‌کند. مسیر خانه ترافیک وحشتناک است و بی‌قانونی بیداد می‌کند. باید بپیچیم سمت راست به خیابانی یک‌طرفه، چراغ‌های روشن خودروهایی که در خیابان یک‌طرفه مقابل ما می‌آیند مرا می‌ترساند و به همراهم که دست‌اش روی فرمان می‌لرزد، می‌گویم ظاهرا یک طرفه است؟! می‌گوید: در این مملکت آنقدر تخلف زیاد است که هر کسی کار درست را انجام می‌دهد، باید بترسد!