پسر حصیر آباد ، رسماً به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درمی آید

.

پسر حصیر آباد

صدای آژیر که در گوش محله پیچید، عزیز دوازده ساله تازه از کوچه های خاکی و فوتبال در هوای شرجی حصیر آباد برگشته بود خانه ، در این زمان و بواسطه شنیدن ممتد  صدای آژیر که هر  لحظه آرامش را به اضطراب  تبدیل می کرد  دنیای  پسر حصیر آباد  دیگر شبیه بازی بچه‌ها نبود. تازه انقلاب شده بود. نه، بهتر است بگویم تازه شهرها رنگ و بوی پیروزی گرفته بودند ، و او، پسر اول یک خانواده شوشتری بود که حالا در اهواز زندگی می کرد  و در این  شهر بزرگ شده بود، روز هایی را در کنار پدر مثل همه  نوجوانهایی   اهوازی در صف تظاهرات بر علیه  شاه و ایادی  شعار های تند و  انقلابی می داد ، شعار هایی که  گاهی  درک درستی هم از آنها نداشت و  فقط طوطی وار آنها را با  موج جمعیت تکرار می کرد

خانه‌شان دیواربه‌دیوار مسجد بود. مسجدی که کم‌کم شده بود سنگر ایمان و رفاقت. کتابخانه‌اش پناهگاهی شده بود برای دل‌های تشنه دانستن. نوجوانی عزیز با صدای اذان و ورق زدن کتاب‌های زهوار دررفته گذشت. انجمن اسلامی مدرسه تازه  داشت جان می‌گرفت، و او میان آن جوانه‌ها، مشتاق‌تر از بقیه اماده فعالیت در انجمن  بود .

چهارده‌ساله که شد، پایش به بسیج باز شد. آن‌وقت‌ها هنوز جنگ شروع نشده  بود، اما بوی آن، مثل گرد و خاک جنوب، همه جا بود. دوره سه‌روزه بسیج که تمام شد، با ساکی کوچک و دلی بزرگ آماده شد  و رفت پای کار.

در محله‌شان، حصیرآباد، فقط نامش ساده بود. اما در دل کوچه‌های پیچ‌درپیچش، مردانی رشد کرده بودند که بعدها نام‌شان را بر تابلوی خیابان‌ها حک شد ، مردانی  که  هر کدام قبل از نامش واژه  زیبای شهید نوشته شد .

بهمراه دوستانی یکرنگ شب‌ها در مسجد جمع می‌شدند. با جوان‌هایی که دانشجوی سپاه بودند، با علی هاشمی، نیک‌بخت بندری، سید طاهر موسوی. بچه‌های محل، می‌شدند یک گردان بی‌ادعا، سهم  بچه های خوزستان در جنگ   همانند سر است برای بدن و  عزیز  بهرماه دوستانی یکرنگ  با جیپ‌های سیمرغ در تاریکی شب می‌رفتند و صبح با زخمی‌هایی برمی‌گشتند که هنوز بوی غیرت می‌دادند.

فرمانده‌شان، شهید غلام‌حسین پژوهنده بود. مردی که منافقین از او کینه به دل داشتند. آخر هم در سال ۵۹، در همان خانه‌ای که مردم در اختیار سپاه گذاشته بودند، به شهادت رسید. عزیز، آن روزها هنوز نوجوانی بود با قلبی پر از شور و چشمی پر از سوال.

در پایگاه شهید پژوهنده، یک روز اشتباهی شد. تیر ام‌یک یکی از دوستان بسیجی خورد به پهلویش. درد، مثل برق گرفت توی تنش. فرستادنش شیراز، و دو ماه تمام میان تخت و دارو گذشت  ، و چه  دو ماه  سختی که هر روز  برایش  یک ماه بود  ، وقتی برگشت، دلش بیشتر از قبل برای جبهه پر می‌کشید، اما سنش کم بود. تازه چهارده، پانزده ساله شده بود.

عملیات فتح‌المبین که شروع شد، دیگر طاقت نیاورد. اصرار کرد  بگذارند برود و در نهایت  نگهبانی اسرا در شوش سهم او شد ، آشنایی با رزمنده‌ها، دیدن آن شور و شوق… همه چیز در او جرقه‌ای روشن کرد.

در یکی از همان شب‌های پایگاه مقاومت ، با دوستش شهید جلیل ضرغام‌پور تصمیمی گرفتند که مسیر زندگی‌شان را عوض کرد. شناسنامه‌ها را دستکاری کردند. “۴۶” را کردند “۴۴”. با دست‌خطی لرزان اما امیدی محکم.

اعزام که اعلام شد، دل‌شان لرزید ، نکند  کسی بفهمد  ، اما  کسی متوجه موضوع  نشد  و پایش  به  جبهه و  نبرد  باز شد  ، پسرعموی بزرگش که فرمانده بود، در همان اولین مرحله عملیات بیت‌المقدس در اردیبهشت ۶۱، به شهادت رسید. عزیز، با چشم‌های خودش دید که چگونه شرافت می‌تواند به قیمت جان تمام شود…

محله درگیر مراسم بود. روضه و اشک، رفت‌وآمد اقوام، بوی قند و چای، و قاب عکسی که با نوار مشکی تکیه داده بود به دیوار حیاط. چهلم پسرعموی شهیدش هنوز نرسیده بود، اما دل عزیز، بیشتر از قبل هوای رفتن کرده بود.

از چند روز قبل، ساک را بسته بود؛ بی‌خبر از مادر، بی‌پچ‌پچ با کسی. لباس بسیجی، قرآن جیبی، چند تکه نان خشک، و یک عکس قدیمی از خودش کنار پسرعموی شهید. همان روزهایی که می‌خندیدند و خیال می‌کردند جنگ فقط توی کتاب‌هاست. ساک را آرام برد و توی آغل خانه پدربزرگ پنهان کرد، زیر کاه‌ها، همان جایی که گاو پیر و الاغ خسته خانه پدر بزرگ شب‌ها در آن می‌خوابیدند.

جمعه بود. آسمان خوزستان مثل همیشه پر از آفتاب، اما دل عزیز ابری بود. با پدر رفت نماز جمعه. هیچ‌چیز نمی‌گفت، فقط گوش می‌داد. سه بار صدای بلندگو در فضای مصلی پیچید:
برادرانی که قصد اعزام دارند، فردا ساعت سه جلوی مسجد جامع شوشتر حاضر باشند

هر بار که این جمله تکرار می‌شد، دلش فشرده‌تر می‌شد. از ترس نه، از اضطراب. از لحظه‌ای که می‌دانست بالاخره می‌رسد: خداحافظی. نه از خانواده، از کودکی. از بازی در کوچه‌ها، از شب‌های روضه، از مادری که هنوز عطر شال عزایش در خانه می‌چرخید.

نماز که تمام شد، برگشتند خانه. عزیز، دل‌شوره در دل، نشسته بود سر سفره. لقمه‌ها در گلویش گیر می‌کردند. نقشه‌اش ساده بود: «بعد ناهار یواشکی ساک رو از زیر کاه‌ها دربیارم، برم سمت مسجد، اما روزگار همیشه جلوتر از نقشه‌هاست ،  هنوز لقمه آخر را نخورده بود که پدر صدا زد:
عزیز! بیا بیرون، کارت دارم!! دلش ریخت. لحظه‌ای ایستاد. نکنه دیده؟ نکنه مامان فهمیده؟ هزار فکر در یک ثانیه توی سرش چرخید. رفت جلو. آرام و با ترس گفت:بله آقا؟

پدر، بی‌مقدمه، بی‌پیش‌زمینه، دستی بالا برد و سیلی‌ای خواباند روی گونه‌اش. نه با خشم، که با دلی پر از غرور و بغض  ، عزیز مات مانده بود. نه از درد، از تعجب. چشم دوخت به پدر، منتظر توضیح

پدر گفت: تو خجالت نمی‌کشی؟ حیا نمی‌کنی؟ تو که ادعای بسیجی بودن می‌کنی، با رفقای سپاه می‌گردی، پسر عموت شهید شده، اون‌وقت تو هنوز توی شهر راه میری؟ این‌جوری می‌خوای جاشو پر کنی؟

عزیز چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. داغ صورتش، آتش دلش را بیشتر شعله‌ور کرد، همان شب، با صورتی سرخ، دلی قرص و ساکی خاکی، رفت سمت مسجد. این‌بار نه پنهانی، نه با ترس، بلکه با دعای پدر در دل و صدای شهیدان در گوش. آن روز، جمعه‌ای بود که عزیز از حصیرآباد رفت، اما بخشی از دلش را همان‌جا، کنار قاب عکس و دیوار کاه‌گلی خانه پدری جا گذاشت…

ساعت نزدیک سه بود. جلوی مسجد جامع شوشتر، صدای همهمه‌ و بوق ماشین‌ها پیچیده بود. وانت‌هایی که پر از پتو، قمقمه، و دل‌های داغ شده بودن، منتظر بودن بچه‌ها برسن. پلاکارد زده بودن بالا سر در مسجد: ستاد اعزام نیروهای بسیج – عملیات بیت‌المقدس

عزیز با ساک کوچکش از ته کوچه رسید. چشمش افتاد به صف بچه‌هایی که یکی‌یکی داشتن ثبت‌نام می‌کردن. توی صف، هم آشنا بود، هم غریبه. یکی را قبلاً تو پایگاه شوشتر دیده بود، یکی هم‌مدرسه‌ای قدیمی بود،

چشم چرخوند، دید شهید جلیل ضرغامپور هم اونجاست. هم‌سن‌وسال، هم‌دل، هم‌پیمان. نگاهی رد و بدل شد، بی‌حرف، فقط با لبخند. همدیگه رو فهمیدن. هیچ‌کس نپرسید “آماده‌ای؟” چون همه آماده بودن. همه آماده‌ی دل کندن بودن.

صدای مسئول اعزام بلند شد:  برادرها، اتوبوس کمه، بچه‌های شوشتر با نیسان و وانت اعزام می‌شن، یه‌کم باید طاقت بیارین. امشب می‌رسیم اردوگاه شهید بهشتی دزفول

ساک‌ها پرت شدن پشت وانت. عزیز نشست کنار جلیل، روی صندلی سفت و بدون پشتی نیسان، اما دلش نرم شده بود. نیسان راه افتاد، بچه‌ها تکبیر گفتن، صدای “الله اکبر” با بوق وانت قاطی شد. پیرزن‌هایی که کنار خیابون بودن، براشون آب ریختن، قرآن گرفتن بالا سرشون، و یه مادربزرگ داد زد: پسرم… فقط سلام ما رو برسون به شهدا

جاده، خاکی و پر از دست‌انداز بود. اما دل‌ها سبک بود. عزیز تا اون لحظه هیچ‌وقت این‌همه مرد توی یه ماشین ندیده بود که این‌قدر پسرانه، ولی مردونه باشن.

هوا داشت تاریک می‌شد. جاده‌های جنوب، بوی خاک خیس‌شده با اشک مادرها رو می‌داد. چشم عزیز پر شده بود از چیزهایی که نمی‌شد گفت، فقط می‌شد حس کرد. پشت سرش، حصیرآباد بود، مسجد، ساک زیر کاه، دعای پدر… جلوش اما دنیایی بود که هنوز نمی‌دونست چجوره، فقط می‌دونست باید بره و رفت ،  صدای پدر هنوز توی گوشش زنگ می‌زد. نه از سیلی، نه از تندی، که از غرور پنهان پشت کلمات. وقتی گفت: «تو که ادعای بسیجی بودن می‌کنی، چرا هنوز نرفتی؟» عزیز حس کرد دنیا رو دو دستی گذاشتن کف دستش.

یادش آمد  که  با چشم‌هایی که پر از اشک بود اما برق می‌زد از شوق، برگشت سمت پدر و با بغضی که ته گلویش مانده بود گفت: آقا… من ساکم رو دیروز جمع کردم، گذاشتم توی آغل زیر کاه. از ترس شما و مامان هیچی نگفتم… ولی قراره با همین اعزام امروز، برم…

پدر که تا چند لحظه قبل سرشار از عتاب بود، انگار یخ زد. سکوتی کوتاه، بعد صدای شکست بغض مردی میانسال، مردی که دیده بود انقلاب چطوری اومد، و حالا داشت پسرش رو می‌فرستاد دنبال آرمان‌هایی که خودش همیشه براشون ایستاده بود.

اشک از چشمش جاری شد. عزیزو بغل کرد، پیشونی شو بوسید، محکم، طولانی… بعد آروم گفت: خودم میام باهات، که کسی جلوتو نگیره… نگران مامانت هم نباش، خودم بهش می‌گم.

همون لحظه بود، همون جمعه‌ی تاریخی، همون سوم خرداد شصت‌و‌یک، که اولین برگ از دفتر تازه‌ای توی زندگی عزیز ورق خورد. برگ‌هایی که با جوهر باروت و اشک و قسم نوشته شد، نه با قلم و مرکب ساده‌ی مدرسه.

ماشین‌ها که راه افتادن، عزیز هنوز در خیال پدرش بود. خیره به جاده. اون‌طرف مسیر، تابلویی بود که نوشت: “به خرمشهر خوش آمدید”…

خرمشهر تازه آزاد شده بود. نه دیوار سالم داشت، نه کوچه‌ای بی‌گلوله. بوی باروت و جسد هنوز توی هوا بود. با این حال، عزیز وقتی پا گذاشت روی خاک خرمشهر، انگار حس کرد وارد سرزمین موعود شده. شهری زخمی، ولی آزاد. جایی که حالا باید خودش رو ثابت می‌کرد.

دلش نمی‌خواست فقط تماشاچی باشه. دلش می‌خواست بخشی از این خاک باشه. و اونجا، توی خرمشهری که تازه آزاد شده بود، عزیزکِ حصیرآباد، دیگه فقط یه نوجوان نبود… اون روز، پسرِ محله، شد مردِ میدان.

خرمشهر، شهری که تازه نفس کشیده بود، حالا میزبان بچه‌های گردان شرافت شوشتر شده بود. پسرهایی که با دست خالی اما دلای پر، اومده بودن واسه نگهبانی از خاکی که تازه از چنگال دشمن درآورده شده بود.

عزیز حالا دیگه عضوی از گردان بود. نه به عنوان یه تماشاچی، بلکه یکی از اون‌هایی که شب‌ها نگهبانی می‌داد، روزها خاک می‌خورد، و گاهی توی چاله‌هایی می‌خوابید که تا دیروز سنگر دشمن بود.

ماموریت‌های پدافندی یکی‌یکی شروع شدن. خرمشهرِ آزاد شده، هنوز بوی گلوله می‌داد. شب‌ها صدای تیراندازی قطع نمی‌شد، و هر لحظه ممکن بود دوباره تهاجم بشه. اما پسرای شوشتر، ایستاده بودن. عزیز، پسرِ محله‌ی حصیرآباد، حالا با اسلحه‌ای در دست، کنار مردهایی ایستاده بود که سال‌ها بعد اسمشون می‌رفت روی کوچه‌ها، خیابون‌ها، مدارس…

تابستون داغ رسید. دشمن ساکت نبود. عملیات رمضان از راه رسید. عزیز، توی این عملیات، برای اولین‌بار با طعم واقعی جنگ روبه‌رو شد. خاکریزهایی که با خون خیس می‌شدن، و دیدن  همرزمانی  که در چشم برهم‌زدنی شهید یا مجروح می‌شدن.

در همین عملیات رمضان ، عزیز هم سهمیه اش را گرفت و  تیر خورد. زمین داغ بود، اما سینه‌اش داغ‌تر. روی برانکارد، صدای اذان می‌اومد، و او فقط نگاه به آسمون می‌کرد. اما تقدیر خواست بمونه، نفس بکشه، برگرده.

خواب و استراحت هنوز برای عزیز  تعریف نشده بود که والفجر مقدماتی از راه رسید. دوباره اعزام. دوباره خط. دوباره آتش. و باز هم مجروحیت…
عزیز با پایی بسته، اما دلی باز برگشت. گاهی لب می‌گزید که چرا شهید نشدم. اما توی دلش می‌دونست: حتماً کاری هست که باید تمومش کنم

پاییز رسید، بعد زمستون. مأموریت‌های پدافندی توی کوشک و طلائیه، پر از خاک و دود و بی‌خوابی. شب‌هایی که گونی‌های خاک، تنها پناه آدم بودن و ستاره‌ها، فانوس آرامش.

اما مهم‌ترین فصل، خیبر بود … عملیات خیبر، نخلستان‌های مجنون، آب‌گرفتگی‌ها، و دشمنی که از همه طرف آتش می‌ریخت. عزیز، وسط همین آتش ها ، باز هم زخمی شد. اما دلش گرم بود. چون می‌دانست این زخما، سند حضورشه. سند اینکه ایستاده، هنوز، با همون قد و قواره‌ی کوچیک، اما دلی به وسعت خرمشهر آزاد شده.

از سوم خرداد تا خیبر، فقط یه فاصله‌ی تقویمی نبود. یه دنیا پختگی بود. عزیز حالا یه نوجوان ۱۷ ساله نبود، مردی بود که چند بار مرگ رو دیده بود، رفاقای  توی بغلش شهید شده را دیده بود، اما هنوز ایستاده بود…

رمضان، این‌بار نه فقط اسم ماهی بود که باهاش بزرگ شده بود، که اسم عملیاتی شده بود که عزیز تو دلش بود. عرق روی پیشونیش خشک نشده بود که خبر رسید … عزیز… داییت شهید شده  ، زمین دور سرش چرخید. لب‌هاش خشک شد. یه‌چیزی توی گلویش سنگ شد. فقط تونست بگه:  کِی؟ کجا؟ چطوری؟

فرصتی برای پرسیدن نبود. با دل آشفته برگشت اهواز. دلش تنگ بود، اشکش داغ، اما هنوز دستش بوی اسلحه می‌داد.

مادر مثل همیشه منتظر بود. با چشمانی که انگار سال‌هاست در حال گریه کاست . این‌بار اما فرق داشت. از وقتی که خبر شهادت برادرش رو شنیده بود، دلش نمی‌خواست عزیز دوباره بره… عزیز، جون مادرت، نرو… نرو پسرم…

ولی پدر، مردی که داغ دیده بود، آروم ولی محکم گفت: الان وقت برگشت نیست… زشته واسه پسر من تو دل عملیات برگرده…این جمله، مثل مهر امضایی بود پای حکم بازگشتش. ساکشو دوباره بست، و برگشت.
اما دست تقدیر باز هم چرخید… و عزیز، توی عملیات رمضان، مجروح شد ، بدنش تیر خورد، ولی دلش هنوز زنده بود. هنوز گرم بود به آرمانی که باورش داشت ، چند ماه بعد، قبل از والفجر مقدماتی، توی سایت چهار و پنج مستقر بودن. دلش آشوبه بود. انگار حس می‌کرد چیزی در راهه… و خبری رسید. نه از بی‌سیم، نه از رادیو… از دهان یکی از فرماندهان : عزیز، سریع برو شوشتر. کاری پیش اومده…وقتی رسید، کوچه‌ها شلوغ بود. اما صداها آرام… انگار شهر نفسشو حبس کرده بود، دید… دید که تابوتی روی دست‌هاست… و اسمی آشنا روی آن نوشته شده بود. اسم کسی که همیشه براش «قهرمان» بود ، شهید عظیم خادمی ،پسرعمویی که عزیز عاشقش بود. مربی آموزش بود، چشم و چراغ خانواده، برادری داشت که قبلاً شهید شده بود… سپاه اجازه حضورش در را عملیات نمی‌داد ، ولی مادرش، شیرزنی از دیار شوشتر، با صدایی بلند جلوی درب سپاه ایستاده بود.
با فریادهایی که از ته دل می‌اومد: – شما کی هستین که جلوی پسر منو بگیرین؟ من مادرشم! حق دارم! باید بره! نباید جا بمونه از قافله‌ی برادرش! سپاه عقب نشست. نه از ترس، از عظمت این مادر… و عظیم رفت… و در عملیات محرم، محرمی که نام  حسین  شهید  به آن اعتبار بخشیده  بود ، رفت… تا دیگه برنگرده…  عزیز، با چشمای خیس، تابوت عظیم رو بوسید. توی دلش هزار فریاد بود. نه از درد، نه از اندوه فقط، بلکه از حسرت… چطور می‌شه آدم به جای کسی که قهرمان زندگیشه، زنده بمونه؟

باد توی کوچه‌های شوشتر می‌پیچید. هوای دل‌گرفته‌ی شهر، هنوز از غم رفتن عظیم سیاه بود. عزیز، باید برمی‌گشت منطقه… باید می‌رفت برای والفجر مقدماتی،ساکش رو بسته بود، پوتین‌هاش جلوی در منتظر بودن. ولی صدایی از پشت سرش صدا زد ، عزیز… یه دقیقه وایسا، باهات حرف دارم پسرم.

زن‌عموش بود… مادر شهدا… مادری که دوتا از پسراش شهید شده بودن. صدای خش‌دارش انگار از اعماق یه دل سوخته اش  می‌اومد.

– پسرم، میشه تو دیگه نری؟ نمی‌خوام دل خواهرم بیشتر از این بسوزه … عزیز سرشو بلند کرد. دلش ریخت. حرفی که از اون زن شنید، سنگین‌تر از هر گلوله‌ای بود. گفت : زن‌عمو… چرا اینو می‌گی؟ شما که دو پسرت شهید شدن… حتی پسرعموی دیگه‌مونم توی طریق‌القدس شهید شد… حالا که کسی از خانواده‌ی خادمی توی جبهه نیست، چرا من نرم؟ کی باید جاشونو پر کنه؟

زن‌عمو نفس عمیقی کشید. به دیوار تکیه داد، انگار دلش دیگه توان ایستادن نداشت ، گفت : عزیزم… من پسرامو دادم… ولی خواهرت، برادرشو از دست داده… مادرت طاقت نداره… فرق می‌کنه، می‌فهمی؟ اگه تو هم بری، دلش تیکه‌تیکه میشه…

عزیز ساکت شد. بغض گلویش رو فشار داد. نگاه کرد توی چشمای زن عمو ، همون مادری که همه توی محله بهش می‌گفتن “مادر شهدا”، ولی حالا داشت از مادر خودش حرف می‌زد.

– زن‌عمو… من باید برم. نه فقط واسه دِینِ پسراتون… واسه همه‌ی اونایی که رفتن… من باید جای عظیم و احمد و جلیل رو پر کنم…

زن‌عمو چیزی نگفت. فقط اشک ریخت… همون‌طور که مادرها بلدن گریه کنن. ولی این‌بار چیزی توی نگاهش بود… یه رضایت تلخ، یه ایمان عمیق… سرش رو پایین انداخت، لب زد : خدا نگهدارت پسرم… برو… فقط قول بده، سالم برگردی… که دلت برای خواهرت و مادرت بسوزه… و عزیز رفت… دوباره رفت…ساک به دست، پوتین به پا، دل پر از اشک با چشمای پر از آسمون…رفت به سمت سایت، به سمت عملیات والفجر مقدماتی… بی‌خبر از اینکه اون شب، دوباره بوی خون توی لباسش خواهد پیچید…

سال تازه‌ای شروع شده بود… ۱۳۶۳. انگار تقویم، عزیز می گوید  : احساس می کردم  امسال زمانه  یه صفحه‌ی نو را از زندگی برایم ورق خواهد زد . جنگ همچنان شعله می‌کشید و من… دلم می‌خواست رسماً لباس پاسداری رو بپوشم ، اما یه سد سر راهم بود؛ سنم. هفده سالم بیشتر نبود. و قانون، می‌گفت باید هجده باشی تا بتونی به عضویت سپاه دربیای. قبول نمی‌کردن ،رفتم پیش پدر. همون مردی که همیشه، یه تکیه‌گاه آروم برای تصمیمای بزرگم بود. گفتم :  آقا… می‌خوام عضو رسمی سپاه بشم. اما سنم اجازه نمی‌ده. باید تاریخ تولدمو تغییر بدم.

پدرم یه لحظه توی صورتم نگاه کرد. سکوت کرد. بعد گفت: باشه پسرم… برو، استشهاد محلی بگیر. منم تأیید می‌کنم.

و این‌گونه  شد که یه استشهاد محلی نوشته شد . در استهشاد محلی نوشته شد که پدرم عزیز موقع ثبت احوال، سن را  یه سال کوچیک‌تر نوشته است … اولین امضاء را خودش  کرد، چند تا از اهالی محل هم شاهد شدن. پرونده رفت دادگاه، و حکم اومد

تولد عزیز خادمی از ۱۳۴۶ شد ۱۳۴۵.
تو برگ آخر شناسنامه، با دستخط رسمی قید شد و یک قدم نزدیک‌تر به تحقق آرزوی عزیز .مدارک جدید  تحویل  سپاه شوشتر شد .

عزیز می گوید : اولش قبول نمی‌کردن. می‌گفتن ساکن اهوازی، باید از همون‌جا اقدام کنی. ولی وقتی دیدن من دو سال در گردان شوشتر بوده ام، دیدن اسم خادمی رو… خانواده‌ای که شهدای زیادی داده بود… دلشون نرم شد و مدارک رو قبول کردن.

زمان زیادی طول نکشید… زمانی که عزیز در منطقه پاسگاه زید با گردان شوشتر مستقر است  چند نفر از سپاه می آیند  و پیامی را به همراه دارند :  عزیز خادمی، حسین صدرزاده، و چند نفر دیگه… آماده شید، برمی‌گردید عقب. باید برید آموزش سپاه.

و  بدینسان در تاریخ 1363/3/27، عزیز خادمی به‌طور رسمی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درمی آید و به  عبارتی دیگر  ، یه لباس سبز، یه عهد تازه و یه راه بی‌پایان…

باز نویسی خاطره عزیز خادمی  ، سید سعید قاسمی