«اینجا جای منه»؛ وقتی آدم‌ها حتی برای یک نیمکت هم جایی ندارند

.

سید سعید قاسمی / دیروز،  افتخار تماشای آخرین اجرای نمایش «اینجا جای منه» را در پلاتوی کارگاه نمایش مجموعه تئاتر شهر کرمانشاه داشتم؛ نمایشی به نویسندگی علی ارسب و کارگردانی مجتبی مرادی که پس از چند شب اجرا، به کار خود پایان داد.

آنچه در این نمایش برای من قابل تأمل بود، نه فقط سرنوشت  سه انسان بی‌خانمان، بلکه تصویری بود که از آدم‌هایی ارائه می‌کرد که در جست‌وجوی جایی برای خود هستند؛ آدم‌هایی که خانه‌ای ندارند، اما  برای تصاحب یک نیمکت در پارکی که متعلق به هیچ‌کدامشان نیست، با یکدیگر درگیر می‌شوند. پارک، نیمکت و سه شخصیت بی‌خانمان، ساده به نظر می‌رسند، اما در دل همین سادگی، مفاهیمی چون تعلق، مالکیت، تنهایی، بی‌پناهی و نیاز انسان به دیده شدن شکل می‌گیرد.

نمایش با حضور مردی آغاز می‌شود که در پارک مشغول عکاسی است و کمی بعد زنی وارد می‌شود که جعبه‌ای از کتاب را با خود آورده و کتاب‌هایش را در گوشه‌ای می‌چیند؛ کتاب‌هایی که در تمام این مدت حتی یک مشتری هم برای آنها پیدا نمی‌شود. به نظر می رسد مرد  بدون هدف  ، از همه چیز عکس می‌گیرد و در ادامه  لحظاتی  از زن عکاسی می‌کند و وانمود می‌کند که او بسیار زیباست. رابطه این دو، از تقابل آغاز می‌شود و در لحظاتی به محبت و حتی نوعی رابطه عاشقانه می‌رسد؛تا جایی که نیمچه رقصی هم با  هم اجرا  می کنند  ،  انگار دو آدم سرگردان و بی‌پناه، در میان تنهایی خود به دنبال پناهی عاطفی هستند.

اما شخصیت سوم، جنس دیگری دارد. او نیز بی‌خانمان است، اما بدون آنکه توضیحی بدهد، بدون اینکه گذشته‌ای برای خود تعریف کند و بدون اینکه دلیلی برای ادعایش ارائه دهد، فقط یک جمله را تکرار می‌کند: «اینجا جای منه.» شاید همین بی‌دلیلی، مهم‌ترین ویژگی این شخصیت باشد. شاید او نماینده انسان‌هایی باشد که فقط تصاحب کردن را می‌خواهند؛ بدون توضیح، بدون دلیل و بدون آنکه احساس کنند برای ادعای مالکیت باید پاسخی داشته باشند. برای او مهم نیست چرا اینجا جای اوست؛ فقط می‌خواهد باشد. در چنین خوانشی، «اینجا جای منه» دیگر فقط نام نمایش نیست؛ می‌تواند تصویری از میل انسان به تصاحب باشد، میل به اینکه چیزی را از آنِ خود بداند، حتی اگر هیچ توضیح و استدلالی برای آن وجود نداشته باشد.

نیمکت نیز در این میان، دیگر فقط یک وسیله صحنه نیست. نیمکت تبدیل به نمادی از مالکیت و تعلق می‌شود؛ چیزی که هیچ‌کدام مالک آن نیستند، اما هر سه می‌خواهند به نوعی صاحب آن باشند. شاید تناقض تلخ نمایش همین باشد؛ آدم‌هایی که خودشان جایی برای زندگی ندارند، بر سر داشتن یک جای کوچک در یک پارک با یکدیگر درگیر می‌شوند.

حضور خرگوشی که با پارچه ساخته شده نیز از عناصر قابل تأمل نمایش است. خرگوش موجودی است که باید بدود، جست‌وخیز کند و حرکت داشته باشد، اما در این نمایش در کنار آدم‌هایی قرار گرفته که خودشان نیز میل به حرکت و رهایی دارند و با این حال در سکون، تنهایی و بی‌پناهی گرفتار شده‌اند. شاید خرگوش تصویری از همان میل سرکوب‌شده به حرکت و زندگی باشد؛ میل به رفتن، اما ماندن در جایی که راهی برای رفتن وجود ندارد.

صدایی که در طول نمایش از بیرون شنیده می‌شود و مدام تکرار می‌کند «از هم دور باشید» و «فاصله را حفظ کنید»، نیز یکی دیگر از عناصر قابل تأمل است. این صدا می‌تواند صدای جامعه، قانون، ترس یا حتی ندای درونی انسان باشد؛ صدایی که مدام مرز می‌گذارد و اجازه نزدیک شدن نمی‌دهد. عصبی شدن شخصیت مرد در برابر این صدا نیز می‌تواند نشانه‌ای از تقابل انسان با ندای درونی خودش و یا نوعی قانون گریزی باشد؛ انسانی که گاهی حتی از صدای درون خود و قوانین رایج نیز رضایت ندارد و در برابر آن پرخاش می‌کند.

پایان نمایش نیز در ادامه همین نگاه، پایانی معمولی نیست. نمایش به جای آنکه به یک نقطه نهایی برسد، دوباره از ابتدا آغاز می‌شود؛ با این تفاوت که این بار مرد جای زنی را می‌گیرد که در ابتدای نمایش با جعبه کتاب وارد شده بود و همان دیالوگ‌ها دوباره تکرار می‌شوند. آدم‌ها جابه‌جا می‌شوند، نقش‌ها تغییر می‌کنند، اما موقعیت همچنان باقی است. انگار قرار نیست این چرخه تمام شود و انگار هیچ‌کدام از این آدم‌ها هنوز جای خود را پیدا نکرده‌اند.

اگر بخواهم صادقانه درباره نمایش بگویم، برای من متن نتوانست به اندازه کارگردانی و بازی‌ها ارتباط ایجاد کند. «اینجا جای منه» ایده‌های خوبی دارد، نمادهای قابل تأملی دارد و جهان خودش را ساخته است، اما در ایجاد قصه مشخص، تعلیق و کشمکش دراماتیک، ضعف‌هایی دارد. در بسیاری از لحظات این احساس به وجود می‌آید که نمایش می‌توانست در همان نقطه تمام شود و مخاطب الزاماً منتظر یک اتفاق تعیین‌کننده نیست. به بیان ساده‌تر، من به عنوان تماشاگر، کمتر با این پرسش مواجه بودم که «بعد چه اتفاقی خواهد افتاد؟» و این برای یک اثر نمایشی، به نظرم نقطه‌ای است که باید جدی گرفته شود.

این ضعف البته فقط مربوط به «اینجا جای منه» نیست. به نظر می‌رسد بخشی از تئاتر کرمانشاه سال‌هاست با مسئله قصه‌گویی و درام درگیر است. گاهی ایده و فرم آن‌قدر پررنگ می‌شود که قصه به حاشیه می‌رود؛ در حالی که تئاتر می‌تواند تجربی، نمادین و اندیشه‌محور باشد، اما همچنان به کشمکش و روایتی نیاز دارد که مخاطب را با خود همراه کند. اگر این عناصر حذف شوند، ممکن است اثر برای مخاطب تخصصی جذاب باشد، اما بخش بزرگی از مخاطب عام را از خود دور کند.

در مقابل، کارگردانی مجتبی مرادی را باید از نقاط قوت جدی نمایش دانست. میزانسن، نورپردازی، موسیقی، طراحی و لحن بازی‌ها در خدمت  نمایش قرار گرفته‌اند و نشان می‌دهند که کارگردان نسبت به زبان صحنه شناخت خوبی دارد. اما شاید مهم‌تر از همه، بازی گرفتن از سه بازیگر این نمایش باشد. هر سه بازیگر دارای معلولیت جسمی واقعی هستند و به نظرم یکی از مهم‌ترین نقاط قوت کار همین است که معلولیت آنها تبدیل به ابزار ترحم نشده است؛ آنها روی صحنه، پیش از هر چیز «بازیگر» هستند.

در مورد بازیگر نقش مرد، در لحظاتی آن‌قدر بازی طبیعی و باورپذیر بود که حتی با خودم می‌گفتم «چقدر خوب نقش یک فرد معلول را بازی می‌کند»، در حالی که او واقعاً یک بازیگر دارای معلولیت است. همین اتفاق نشان می‌دهد که بازیگر توانسته از معلولیت عبور کند و شخصیت را به مخاطب ارائه دهد. بازی شنو قادری نیز برای من قابل توجه بود. او را در اجراهای مختلف دیده‌ام و احساس کردم نسبت به گذشته پخته‌تر شده و تسلط بیشتری روی صحنه پیدا کرده است.

کرمانشاه  شهر کوچکی در تاریخ تئاتر ایران نیست. از فعالیت‌های غلامرضا پارسافا در دهه بیست تا هنرمندانی شاد روانی چون ناجی، بنی‌عامران، نوذر آزادی، سیافی و بانوی بی بدیل ثریا شیرزادی، بخشی از تاریخ نمایش این شهر با نام‌های مهمی شکل گرفته است. نام میر سیف‌الدین کرمانشاهی نیز در تاریخ نمایش حرفه‌ای ایران جایگاه مهمی دارد. بنابراین انتظار از شهری با چنین پیشینه‌ای، تنها برگزاری چند اجرای تئاتری نیست؛ انتظار این است که تئاتر بخشی از زندگی فرهنگی مردم باشد.

اما واقعیت این است که مخاطب عام کرمانشاه هنوز با بخش قابل توجهی از تئاترهای امروز این شهر ارتباط چندانی ندارد. این فاصله را باید جدی گرفت. قرار نیست هنرمند برای جذب مخاطب از کیفیت هنری خود پایین بیاید، اما اگر قرار است تئاتر دوباره به میان مردم برگردد، باید راهی برای ایجاد ارتباط میان اندیشه و قصه، فرم و مخاطب و تجربه‌گرایی و جذابیت پیدا شود. نمی‌شود همیشه گفت مخاطب تئاتر را نمی‌فهمد؛ گاهی باید از خودمان هم بپرسیم که آیا ما زبان مناسبی برای ارتباط با مخاطب انتخاب کرده‌ایم یا نه ؟

در این میان، اقتصاد تئاتر نیز موضوعی است که نمی‌توان از کنار آن ساده گذشت. تئاتر فقط هنر نیست؛ برای زنده ماندن به اقتصاد هم نیاز دارد. گروه تئاتری باید هزینه تمرین، سالن، دکور، نور، موسیقی، تبلیغات و دستمزد هنرمندان را تأمین کند. وقتی مخاطب کم باشد، اقتصاد نمایش ضعیف می‌شود و وقتی اقتصاد ضعیف باشد، استمرار گروه‌های حرفه‌ای و تولید آثار باکیفیت دشوارتر خواهد شد. حمایت از تئاتر فقط با تقدیر و تشویق اتفاق نمی‌افتد؛ بخشی از این حمایت، حضور مردم، خرید بلیت و تبدیل تئاتر به یک انتخاب فرهنگی در سبد خانواده است. از سوی دیگر، متولیان فرهنگی و گروه‌های نمایشی نیز باید برای جذب مخاطب و رونق اقتصاد تئاتر برنامه داشته باشند.

و شاید اینجا دوباره باید به همان جمله شخصیت سوم برگردیم: «اینجا جای منه.» اگر کسی سر جای خودش نباشد، چه اتفاقی می‌افتد؟

حکایتی قدیمی درباره حاکمی نقل می‌شود که پس از شکست، از او پرسیدند چرا شکست خوردی؟ گفت: «کارهای کوچک را به آدم‌های بزرگ سپردم و کارهای بزرگ را به آدم‌های کوچک؛ و همین شد که شکست خوردم.»شاید اهمیت «اینجا جای منه» نیز در همین باشد. مسئله فقط این نیست که چه کسی می‌گوید «اینجا جای منه»؛ مسئله این است که آیا واقعاً جای او همان‌جاست؟

در نمایش، سه آدم بی‌پناه بر سر جایی می‌جنگند که هیچ‌کدام مالک آن نیستند. یکی به دنبال محبت است، دیگری به دنبال ارتباط و سومی فقط می‌گوید: «اینجا جای منه.» اما در زندگی واقعی هم بارها با آدم‌هایی مواجه می‌شویم که در جای درست خود قرار نگرفته‌اند؛ آدم‌هایی که مسئولیت‌هایی بزرگ‌تر یا کوچک‌تر از توانایی‌شان بر عهده گرفته‌اند و نتیجه، چیزی جز آشفتگی و شکست نبوده است. شاید پس از دیدن این نمایش، سؤال اصلی این نباشد که «اینجا جای کیه؟»؛ سؤال مهم‌تر این است که آیا هرکس واقعاً سر جای خودش قرار گرفته است؟ و شاید پاسخ همین سؤال، هم برای تئاتر، هم برای مدیریت فرهنگ، هم برای اقتصاد و هم برای جامعه ما، از خود جمله «اینجا جای منه» مهم‌تر باشد.