عروسی را عزا کردی، تو ملعون

.

عروسی را عزا کردی، تو ملعون

عروسی بود و دل‌ها غرقِ شادی،
ولی ناگاه رسید آتش به آبادی.

نه جنگاور، نه سرباز، نه سنگر،
فقط مردم، کنارِ هم، در آن محفل.

مادری چشم‌انتظارِ خندهٔ فرزند،
پدری ماند و یک داغِ پر از درد.

عروسی را عزا کردی، تو ملعون
دلِ مردم ز داغت شد پر از خون.

صدای خنده‌ها گم شد میانِ دود و آتش،
و یک شهر ماند و بغضِ تلخِ ماتم.

چه می‌دانست آن کودک از سیاست؟
چه می‌دانست عروس از جنگ و خصومت؟

گناهِ این همه انسان چه بوده؟
که شادی‌شان چنین پایان گرفته؟

سیریک، امروز اگر خاموش مانده،
هزاران ناله در سینه نشانده.

بماند این داغ در تاریخِ مردم:
که قربانی شد انسان، پایِ آتش.

سید سعید قاسمی ، شهریور 1405