سید سعید قاسمی ، داستان از اونجایی شروع شد که مکانیزم ماشه بعد از سالها بیکاری، تصمیم گرفت بره خاستگاری. خانوادهی عروس پرسیدن: «شغل داری؟» گفت: «نه، ولی هر وقت خواستن، من فعال میشم!»
یکی از عموها پچپچ کرد: «بابا این به درد زندگی نمیخوره، فقط موقع بحران به کار میاد، اونم معلوم نیست روشن شه یا نه.»
مکانیزم ماشه اما دلش پر بود. رفت پیش رفیقش مکانیزم ترمز. گفت: «داداش، منو گذاشتن ته کشو، خاک خوردم. هر وقت هم سراغم میان، فقط میخوان بترسونن!»
ترمز جواب داد: «غصه نخور، منم سالهاست خرابم. ملت فقط میکشنم بالا پایین، بعد با آجر میذارن زیر چرخ ماشین!»
از اون روز به بعد، مکانیزم ماشه تصمیم گرفت بره سر کار آزاد؛ الانم توی یه کافه به اسم “تحریمکده” قهوه میفروشه. فقط مشکلش اینه که هر بار مشتری پول نمیده، به جای دعوا فقط میگه: «من همین الان فعال میشمها!»