روایتی از داغهای ناگفته در حاشیه مزار شهدا؛ «مادری که مریم را سیر ندید»
به گزارش خبرنگار فر نیوز/ با اشاره، خانم ميانسالي را نشانم دادند: «مادرشوهر مريمه!» در يک قدمي سنگ مزار، روي ديوار کوتاه سيماني نشسته بود. فاتحه خواندنم که تمام شد، رفتم کنارش نشستم. سلام کردم و تسليت گفتم. با مهرباني تشکر کرد. پرسيدم: «مريم خانم عروس شما بود؟» با لحني که حسرت در آن موج مي زد، سر تکان داد: «بله!» سؤال دوم را هنوز نپرسيده بودم که شيشه بغضش شکست و قطرات درشت اشک مثل دانه هاي مرواريد روي صورت سبزه اش غلطيد. سکوت کردم. به طرفم سر چرخاند و همانطور که اشک مي ريخت، گِله کرد: «به خدا مريم رو سير نديدم!» دلم ريش شد. پرسيدم: «دوستش داشتين؟» جواب داد: «يه بار ازم پرسيد: مامان! دوسم داري؟! گفتم: آره عزيزم!
– چقد؟
– قد فريبا!
– مامان! چهار تا دختر داري، چرا منو قد دختر کوچيکَت دوست داري؟!
– آخه فريبا ته تقاريمه! اونو بيشتر از بقيه دوست دارم!
جلوي چادرش را روي صورت خيسش کشيد و هق هقش بلند شد. مادر نبودم اما مادري و سوز جگرش را درک کردم. به نشانه همدردي، روي شانه اش که از شدت گريه مي لرزيد، دست کشيدم. چادر را از روي صورتش کنار زد و با حسرت به مزار عروس جوان و نوه دختري که مجال قدم گذاشتن در اين دنياي بي وفا را نداشت، خيره شد. بغضي که مثل قلوه سنگ راه گلويم را سد کرده بود، شکست و اشکي که پشت پلک هايم سنگيني مي کرد، سرازير شد. پرسيدم: «شنيدم مريم خانم و پسرتان خيلي همديگرو دوست داشتن و به هم وابسته بودن!» به نشانه تأييد سر تکان داد: «خيلي، خيلي!»زبانم بند آمد. ديگر توان پرسش نداشتم.
نگاهم کرد و گفت: «هميشه وقتي مي شنيدم کسي شهيد شده، مي گفتم: خوش به سعادتش! ديگه به اين فکر نمي کردم و نمي دانستم خانواده اش چي مي کشن. نمي دانستم خانواده هاي شهدا چطور تحمل مي کنن.» اين را که گفت، آسمان چشمانش باز ميل باريدن گرفت و ميان گريه هاي مادرانه اش رو به آسمان آرزو کرد: «الهي! عزيزترين کس ترامپ بميره! بچه اش پرپر بشه تا بفهمه خانواده هاي شهدا چي مي کشن.» خواسته دل غمديده و داغدارش را آمين گفتم.
داغ او فقط بابت از دست دادن تنها عروس زيبا و مهربان و نوه نوزده هفته اي اش، نورسا که حسرت بغل کردنش را مي خورد، نبود. او مادر بود و سخت نگران دلِ سوخته و حال پريشان پسرش محمد هم بود؛ تنها پسرش که همسر نمونه و دختر متولدنشده اش را از دست داده بود و در غم دوري آنها جگرش مي سوخت…
پروانه نوري، جمعه اول خرداد 1405
تهیه و تنظیم مسعود دریابار
