وقتی حقیقت در میان جمعیت می‌درخشد پاسخِ یک مادر به ادعاهای رسانه‌های بیگانه

.

روایتِ حق در برابر تزویر وقتی اشکِ مادران، شایعات رسانه‌های بیگانه را به زانو در می‌آورد

به گزارش خبرنگار فر نیوز/ گريه های بي امان
روبروي مسجدالنبي(ص) روي جدول وسط بلوار نشسته بود. سمت چپش جاي يک نفر خالي بود. نشستم کنارش. عصايش را به آسفالت کف خيابان تکيه داده و پيشاني اش را بر دست هاي قلاب شده روي دسته عصا گذاشته بود. سلام کردم. با چند بار تکان دادن سر جواب سلامم را داد. پرسيدم: «مادر جان! سختت نيست با اين حال آمدي اينجا؟» نگاهم کرد. صورت گِرد و گوشتي اش از شدت گريه قرمز و خيس بود. قطرات اشک پي در پي روي گونه اش سُر مي خورد مي چکيد روي مانتو اش. ميان هق هق گريه اش يک نه کشيده گفت و بريده بريده ادامه داد: «چکار کنم؟ جانم فداي رهبرم. قدمي براش برنداشتم. هيچ کاري براش نکردم. هر کاري بکنم کمه. شرمنده شم!» دوباره پيشاني اش را گذاشت روي دست هايش که روي عصا بود و زار زد. ميان گريه هايش برايم حرف مي زد، ولي متوجه نمي شدم چه مي گويد. از بس بغضش سنگين و گلوگير بود. شانه اش را نوازش کردم و گفتم: «چرا انقد گريه مي کني مادر؟» به طرفم سر چرخاند و با همان هق هق که قطع نمي شد، گفت: «براي رهبر عزيزم! رهبرمان خيلي عزيز بود. پدرمان بود!» با پر روسري بلند مشکي اش اشک هايش را پاک کرد و ادامه داد: «وقتي برادرم شهيد شد انقد براش گريه نکردم! وقتي پدرم فوت کرد، انقد که دلم براي آقا تنگه و گريه کردم، براش گريه نکردم.»
با خودم گفتم: «عجب سعادتي! حاج خانم خواهر شهيده.» گفتم: «پس خواهر شهيد هستين!» با تکان دادن سر تأييد کرد: «بله!» پرسيدم: «اسم برادرتان چي بود؟ کي و کجا شهيد شد؟» با اينکه شانه به شانه اش نشسته بودم و گوشم را نزديک صورتش گرفته بودم تا بشنوم، اما بلندي صداي نوحه اي که از بلندگوي يکي از موکب ها پخش مي شد و لحن آرام و همراه با گريه اش، باعث شد دقيقاً متوجه نشوم محمدکرم عظيمي گفت يا محمد کريم يا اسمي شبيه اينها. اما اين را شنيدم که گفت: «سال 59 تو سوسنگرد شهيد شد. داماد بيست روزه بود!» پرسيدم: «آقا رو ديده بودين از نزديک؟» گفت: «آره! وقتي آمد کرمانشاه تو ديدار با خانواده هاي شهدا ديدمش.»
همسرش که پيرمردي بود با موهاي سپيد و پيراهن مشکي و عصا، سمت راستش نشسته بود. در حاليکه دانه هاي تسبيح آبي اش را يکي يکي مي انداخت، زير گوشش با او حرف مي زد و دلداري اش مي داد. پرسيدم: «دوست داشتين الان تهران بودين تو مراسم تشييع؟»
دوباره اشک هايش را با پر روسري اش پاک کرد و گفت: «خيلي دوست داشتم برم، ولي کسي نبود ببرتم.» به پاي چپش که از نحوه نشستنش مشخص بود، مشکلي دارد، اشاره کرد و با حسرت گفت: «با اين پا نمي شه!» گفتم: «به نظرتان فرق رهبر ما با رهبر کشوراي ديگه چي بود؟» گريه هايش شدت گرفت و باز بريده بريده گفت: «فرق داشت! رهبر ما عزيز بود. دين و ايمان داشت. همه کاري برامان کرده بود، ولي حيف قدرشو ندانستيم!» براي پرسيدن سؤال بعدي که توي ذهنم مي پرخيد، ترديد داشتم، اما بعد از مکث کوتاهي دل به دريا زدم و پرسيدم: «به نظرتان بهتر نبود رهبرمان با ترامپ کنار مي آمد؟!»
يک لحظه گريه اش قطع شد. به طرفم سر چرخاند و خيره به صورتم با لحني قاطعانه جواب داد: «نه! پيروزي با ماست! آقا گفته! همه مي دانن.» اين را گفت و کاسه چشم هايش باز پراشک شد و با گريه نفرين کرد: «اي خدا لعنتت کنه ترامپ! خدا لعنتت کنه.» همانطور که گريه مي کرد زيرلب مي گفت: «مي گفتن رهبر پنهان شده، فرار کرده، فلان شده، بهمان شده… روي همه شان سياه شد!»
رو به او و همسرش اجازه گرفتم: «مي شه يه عکس ازتان بگيرم؟» همديگر را نگاه کردند و بعد، همزمان گفتند: «بگير!» عکس گرفتم. تشکر کردم و در حاليکه دعايم مي کردند از آنها جدا شدم.

نویسنده پروانه نوری

تهیه و تنظیم مسعود دریابار