خشمِ حقیقت بر جایِ شایعه؛ وقتی مادرانِ شهید، دروغِ رسانههای خارجی را به زانو در میآورند»
به گزارش خبرنگار فر نیوز/ هميشه در صحنه شروع مراسم ساعت ده صبح بود، اما ده نشده جمعيت قابل توجهي درب مسجدالنبي (ص) و توي بلوار جمع شده بودند. خيابان منتهي به مسجد هم از دو طرف بسته بود.
از دور توجهم را جلب کرد. خيره به نقطه اي نامعلوم، تنها نشسته بود کنار موکبي که هنوز کارش را شروع نکرده بود. رفتم سراغش. براي باز شدن سر صحبت، در چند قدمي اش ايستادم و اجازه گرفتم که از او عکس بگيرم. گفتم: «مادر جان! اجازه هست يه عکس بگيرم؟» چادرش را کمي مرتب کرد و گفت: «بگير دخترم!» بعد از گرفتن عکس نزديک رفتم. کنارش ايستادم و با لبخند گفتم: «مثل اينکه زود آمدين!» گفت: «آره! خيلي زود آمدم. چه بکنم. طاقتم نمي گرفت تو خانه بمانم.»
– شبا هم تجمع مي رين؟
– آرره! هر شب مي رم. تا جاي که بتانم مي رم. چه، کسي خوشش بياد، چه نياد!
– خب الان براي چي آمدي؟
کمي روي صندلي پلاستيکي جابجا شد و شمرده شمرده گفت: «مادرم چند سال پيش فوت کرد. تا وقتي زنده بود هر روز براي رهبرمان صدقه مي ذاشت. اون زمان که دو هزار تومني ارزش داشت، هر روز براش دو هزاري صدقه مي ذاشت! رهبرمانَه خيلي دوست داريم! الانم آمدم چون بايد بيام. براي تشکر و قدرداني از زحمتايي که برامان کشيده. هر برنامه اي باشه وظيفمه بيام.»
– فکر مي کنين بقيه مردم چرا مي آن؟
– چون مردم ايران بامرامن! باشرفن. نظير ندارن. هميشه پاي کارن و توقعي هم ندارن.
گفتم: «ولي اينترنشنال گفته بود مردم ايران تو مساجد ثبت نام مي کنن و شبي دو ميليون پول مي گيرن مي رن تجمع! راست مي گن؟!» از سر تأسف سر تکان داد: «شنيدم. بدبختي اينجاس که بعضي از خوديا هم همينو مي گفتن به ما! منم بهشان مي گفتم: اگه اينطور باشه که همه مشکلات اونايي که مي رن تجمع تا حالا حل شده و ديگه کسي مشکل مالي نداره! حالا شمام بياين تا شبي دو ميليون بهتان بدن. چرا نمي آين؟!»
گفتم: «تا کي مي آين تو اينجور مراسما؟» قرص و محکم گفت: «تا جان تو بدنمانَه صحنه رو خالي نمي کنيم و هرگز وطنمانه به بيگانه نمي ديم. خط مقدم، پشت خط، هر جا لازم باشه ما هستم.»
ميان حرف هايش گفت مادرم، مادر شهيد بود! عجب حسن تصادفي! امروز توفيق هم کلامي با دو خواهر شهيد نصيبم شده بود. گفتم: «پس شما هم خواهر شهيد هستين؟» گفت: «بله!»
– اسم برادرتان چي بود؟ کي شهيد شد؟
– هدايت مرادي. قبل از شروع جنگ منافقا شهيدش کردن. تو کرند غرب. همين چند روز پيش سالگردش بود. دهم تير سال 59 شهيد شد.
سه مدل عکس برادر شهيدش را از توي کيفش درآورد و نشانم داد: «نگا! سال آخر بود. فرداش امتحان داشت. مي رفت هنرستان. الان يه ميدان تو اسلام آباد به اسمش هست؛ ميدان هدايت. يه ورزشگاه و يه دبيرستان و يه کوچه هم به اسمش هست.»
گفتم: «اگه بخواين يه جمله به آقا بگين، چي مي گين؟» ملتمسانه گفت: «ان شاءالله روز قيامت شفيعمان باشه!»
– يه دعا هم بکنين!
دست هايش را به حالت دعا بلند کرد: «ان شاءالله يه باب رحمتي باز بشه و جوانايي که راهو اشتباه رفتن، هدايت بشن راه راست! حيفه. ايرانمان باعظمته.»
شماره همراهش را درخواست کردم تا وقتي روايتش را نوشتم برايش ارسال کنم. گوشي موبايلش را نشانم داد: «دخترم! گوشيم از اين ساده هاس. هيچي نمي گيره! فقط مي شه زنگ بزني و پيام ساده بفرستي.» گفتم: «اشکال نداره. همينم خوبه.» شماره همراهش را گرفتم و از او خداحافظي کردم.
جمعيت حسابي زياد شده بود. داخل مسجد، درب مسجد و خيابان و داخل بلوار مملو از جمعيت بود. نواهاي حماسي که يکي پس از ديگري از بلندگوها پخش مي شد، پرچم هاي سرخي که به نشانه خونخواهي امام شهيد در دست عزادارن بود، دستنوشته هاي حاوي مطالبات مردمي مبني بر انتقام خون شهدا و امام شهيد و اشک هايي که بي صدا صورت ها را مي شست، همه بيانگر عشق و ارادت اين مردم به رهبر شهيد و بيعت با فرزند صالحش امام سيد مجنبي حسيني خامنه اي بود.
اميد که رهبر شهيدمان شفيع و دعاگوي ما باشد… .
پروانه نوری نویسنده
تهیه و تنظیم مسعود دریابار
