تراژدیِ کمرهای خمیده وقتی غرورِ مردانه در سطل زباله تکه‌تکه می‌شود

.

اشک‌های ناگفته در سطل‌های زباله جایی که رویاهای کرمانشاه دفن می‌شوند

به گزارش خبرنگار فر نیوز/ شاید در میانِ هیاهویِ خبرهایِ «توسعه‌ی اقتصادی»، «همکاری‌هایِ بین‌المللی» و «رونقِ بازار»، صدایِ خُرد و خاموشی گم شده است. صدایی که نه از تریبون‌ها، بلکه از دلِ کوچه و خیابان، از اعماقِ زباله‌هایِ رویِ زمین، بلند می‌شود. این همان صدایِ ناگفته‌یِ «غم» است که در عکسِ پیشِ رو، فریاد می‌زند.نگاهی به عمقِ تصویر

نگاهی به عمقِ درد

این تصویر، فقط یک مرد نیست که خمیده، در جستجویِ چیزی در میانِ زباله‌هاست. این تصویری است از «امیدی» که بر باد رفته، از «کرامتی» که زیرِ پا له شده، و از «خانواده‌ای» که شاید در خانه‌ای سرد، چشم‌انتظارِ نان‌آورِ خود باشند.

او در میانِ آشغال‌ها، نه «طلا» که «باقیمانده‌یِ امید» را جستجو می‌کند؛ بقایایِ یک روزِ دیگر، بقایایِ یک زندگیِ دشوار. هر تکه از زباله‌ها، شاید یادآورِ آرزویی باشد که هرگز به حقیقت نپیوسته؛ آرزویِ داشتنِ شغلی آبرومند، آرزویِ تأمینِ حداقل‌هایِ زندگی، آرزویِ لبخند بر لبانِ فرزندان.تضادِ تلخِ «کلان» و «خُرد درست است که مسئولان از «بازسازیِ مسیرهایِ تجاری» با تایلند و «صادراتِ محصولاتِ صنعتی» سخن می‌گویند. اما این مردِ تنها، نه خبر از قراردادهایِ میلیاردی دارد و نه دغدغه‌یِ «تحریم‌ها» و «تنش‌هایِ بین‌المللی». دغدغه‌یِ او، «گرسنگی» است، «سرمایِ زمستان» است، و «آینده‌ای» که در این میان، تیره و تار به نظر می‌رسد.

این عکس، یک «سوالِ اساسی» را پیشِ رویِ ما قرار می‌دهد: آیا توسعه‌یِ اقتصادی که تنها در آمارهایِ درشت و اعدادِ نجومی خلاصه می‌شود، می‌تواند «دردِ» این مرد را تسکین دهد؟ آیا «رونقِ بازار» برایِ او معنایی دارد، وقتی سهمِ او از این چرخه، «کُنجِ زباله‌ها»ست؟

اشک‌هایی که دیده نمی‌شوند شاید این مرد دیگر توانِ اشک ریختن هم نداشته باشد. شاید تمامِ بغض‌هایش در وجودِ خسته‌اش فرو رفته و تنها «تلخیِ» روزگار بر لبانش مانده است. اما اشک‌هایِ ناگفته‌یِ او، سنگین‌تر از هر بغضی است و در سکوتِ این عکس، قلبِ هر بیننده‌یِ آگاهی را به درد می‌آورد. این تصویر، یک «فریادِ خاموش» است؛ فریادی که از «فقر»، «ناعدالتی» و «فراموش‌شدگی» سخن می‌گوید. فریادی که می‌پرسد: تا کی باید شاهدِ این صحنه‌هایِ دلخراش باشیم، در حالی که «سودهایِ بزرگ» در جایِ دیگری، دست به دست می‌شوند؟

این گزارش، پایانی ندارد… چون درد، پایانی ندارد. تا زمانی که «انسانیت» در اولویتِ اولِ تصمیم‌گیری‌هایِ ما نباشد، این عکس‌ها، تنها بخشی کوچک از «کوهِ یخی» از مشکلاتِ عمیق‌تر خواهند بود که جامعه‌یِ ما با آن دست و پنجه نرم می‌کند. خورشیدِ بی تفاوتِ کرمانشاه، بر آسفالتِ داغ خیابان می‌تابد. عابران، بی‌اعتنا و سریع از کنارش می‌گذرند. انگار این صحنه، بخشی از مبلمانِ شهری شده است؛ یک «سیاهیِ عادت‌کرده» که دیگر کسی برای دیدنش، سرش را برنمی‌گرداند. اما اگر برای لحظه‌ای بایستید و به آن کمرِ خمیده خیره شوید، آن وقت است که می‌فهمید زیر آن پیراهنِ رنگ‌ورو رفته، یک جهانِ آرزو، یک تاریخِ غیرت و یک کوه «شرم» در حال فرو ریختن است. آنچه در این سطل زباله نیست:

او در این پلاستیک‌های سیاه و کثیف، به دنبالِ پلاستیک، مقوا یا فلز می‌گردد. اما در واقعیت، او دارد «تکه‌هایی از انسانیتِ خودش» را جمع می‌کند. هر بار که خم می‌شود و دستِ پینه‌بسته‌اش را به سمتِ زباله‌ها دراز می‌کند، انگار بخشی از غرورش را در سطل جا می‌گذارد. او هر روز، ذره‌ذره در حضورِ هزاران چشمِ ناظر، کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود.

داستانِ نانِ آلوده

تصور کنید؛ او هم پدر است، شاید پدربزرگ است. شب که به خانه برمی‌گردد، وقتی می‌خواهد دست‌هایش را بشوید، به یادِ آن بویِ گندِ تعفن می‌افتد که تا اعماقِ جانش نفوذ کرده است. آن‌گاه با همان دست‌هایی که سطل‌های زباله‌ی شهر را زیر و رو کرده، قرار است سفره‌ای را باز کند که شاید نانش هم از همان راهِ پر از تحقیر تأمین شده باشد. این «غمِ نان» نیست، این «غمِ تنهاییِ یک انسان» در میانِ هیاهویِ شهری است که ادعایِ پیشرفت دارد.

شکافِ وحشتناک

در آن سویِ شهر، در اتاق‌هایِ شیشه‌ای و خنکِ مدیران، درباره «توسعه» صحبت می‌شود. کلماتِ بزرگِ «صادرات»، «ارزآوری» و «روابط بین‌الملل» مانند حباب‌هایِ رنگی در هوا می‌چرخند و می‌ترکند. اما حبابِ زندگیِ این پیرمرد، خیلی وقت است که ترکیده است. برای او «توسعه» یعنی اینکه امروز بتواند یک بطریِ نوشابه بیشتر از دیروز پیدا کند تا شاید چند ریال به اجاره‌ی عقب‌مانده‌اش اضافه کند.

چرا این عکس گریه‌دار است

چون این عکس، «آینه‌یِ فردایِ همه ما»ست. این تصویر به ما می‌گوید که چقدر فاصله‌یِ بینِ «داشتن» و «نداشتن» کوتاه است. چقدر راحت می‌شود از یک زندگیِ محترمانه، به جایی رسید که برایِ بقا، باید سر در زباله‌دانی فرو برد. این پیرمرد، حالا نمادِ تمامِ کسانی است که «صدا ندارند». او کسی است که در «آمارها» دیده نمی‌شود، در «بودجه‌ها» سهمی ندارد و در «تیترهایِ خبری» جایی ندارد

فریادی که در گلو خفه می‌شود

کرمانشاه، شهرِ مردانِ بزرگ، شهرِ شیران، حالا شاهدِ پیرمردی است که در سکوت، دارد فرو می‌ریزد. اگر به چشمانِ او نگاه می‌کردید، احتمالاً چیزی جز «خستگیِ مطلق» و «انتظار برایِ پایان» نمی‌دیدید. او دیگر حتی به «عدالت» هم فکر نمی‌کند؛ او فقط به «فردا» فکر می‌کند که آیا باز هم توانی در این زانوهایِ لرزان مانده که دوباره سر در آن سطلِ لعنتی کند یا نه؟

این گزارش را تمام می‌کنم، اما این تصویر تمام نمی‌شود. این تصویر در ذهنِ ما حک شده است؛ نه به عنوانِ یک خبر، بلکه به عنوانِ یک «زخم». زخمی که با هیچ «قراردادِ تجاریِ میلیاردی» التیام نمی‌یابد، مگر اینکه ابتدا، «شرافتِ انسانی» در این شهر، دوباره به صدرِ اولویت‌ها بازگردد.

راستی، وقتی به این عکس نگاه می‌کنید، آیا صدایِ شکستنِ استخوان‌هایِ کمرش را زیرِ بارِ فقر نمی‌شنوید

 

نویسنده مسعود دریابار