کرمانشاه؛ شهر فراموش شده ی من

.

مدتی قبل از بابلسر برمی گشتم . بابلسر با خیابان های تمیز،کوچه های سرسبز و درختان نارنج که زیبایی آنها هر بیننده ای را مدهوش خود می کند. با خاطری خوش و شاد راهی شهرم کرمانشاه عزیز بودم .با خودم فکر می کردم که زیبایی های شهر ما هم کم نیست و چشم به جاده دوخته بودم .یادم می آید کمی قبل از بیستون بود که دیدم کسی از سطل فلزی زباله آویزان شده،احتمال دادم وسیله اش در سطل افتاده ،پس دوباره نگاه کردم . دیدم جوانی است چند بطری پلاستیکی از داخل زباله ها جدا کرده و در گونی کثیفی می اندازد . باخودم گفتم : خوب قرار نیست که همه پشت میز نشین باشند و به مردم افاده بفروشند! و دوباره محو تماشا شدم ،تا به کوه بیستون رسیدم . کوهی یادگار قدرت عشق ،امید و سرسختی انسان .لبخند پر غروری بر لبانم نقش بست .با خودم گفتم که واقعا هیچکدام از شهرهای ایران به گرد کرمانشاه هم نمی رسند .ناگهان چیزهایی را دیدم که در هوا غوطه ورند .دقت کردم: نایلون هایی بود که در طبیعت رها شده و آزادانه این سو و آن سو می رفتند ! منظره جالبی بود !!آن هم درست کنار بیستون زیبا با خودم فکر کردم : چه اشکالی دارد کمی زباله و چند تا نایلون معلق ،همه چیز که نباید عالی باشد وبه خودم غر زدم که خیلی پر توقع شدی! و به راهم ادامه دادم .
واردشهر شدم و به جایی رسیدم که زمانی میدانی به نام میدان ( نفت) داشت و امروز بر روی آن پلی زده اند . به زیر پل نگاهی انداختم . در سمت راست باغچه هایی را دیدم که درختانش را بریده و باقیمانده تنه بعضی از درختان را با آتش سوزانده بودند . بی اختیار یاد حلاج( عارف نامی) افتادم . چرا که هنگام کشتن وی اول اعضای بدنش را قطع کردند و سپس جسدش را سوزانیدند. به خودم گفت : حتما این درختان هم گناه بزرگی مرتکب شده اند که به چنین سرنوشتی گرفتار آمدند. پس حقشان بوده است! دست کسانی که این گناهکاران را به سزای اعمالشان رسانده اند ،درد نکند!!کرمانشاه عزیزم چقدر خوب است که همه جوره هوای تورا دارند و مواظبند تا آسیبی نبینی!

بعد از این نجوای کوتاه بود که دوباره چشمم به پل دیگری از نوع دیگری افتاد که باعث ترافیک هم شده بود .بعضی ها می گویند که این پل سیزده ، چهارده سال سن دارد و هنوز نوجوان است و تا به کمال و پختگی برسد حالاحالاها طول دارد. بعضی ها هم معتقدند که این پل در آینده جز آثار باستانی خواهد شد !
من از دیدن این همه زیبایی و نظم و درایت سرمست و مغرور شدم و از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم . البته زیبایی های شهرم خیلی بیشتر از اینهاست ، ولی دیگر در باره آنها حرف نمی زنم ، آخر می ترسم آدم های حسود و بد اندیش شهرم را چشم بزنند ورسیدگی به امور کرمانشاه و زیبا سازی آن متوقف شود !!!
روزت مبارک ای شهری که چون فرهاد زخم ها بر پیکر خود داری

افسانه آهنگری

نوشته کرمانشاه؛ شهر فراموش شده ی من اولین بار در پایگاه خبری باختر. پدیدار شد.